ابولفضلابولفضل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

مادرانه های من کودکانه های تو

10 ماهگي

سلام جوجه کوچولوی مامان ورودت به ۱۰ ماهگی مبارک گل من... ۲ روزه یاد گرفتی چهاردست وپا میری...تویه موقعیت مناسب ازت عکس میگیرم ومیزارم... حسابی شیطون شدی دیگه یه جا بند نمیشی جوجوی من.. دستتو از هرچیزی میگیری و بلند میشی..مخصوصا میز تلوزیون.. موقع غذا خوردن ميگي به به... قربونت برم كه از غذاي ماماني تعريف ميكني.. عاشق دردر رفتني از صبح كه پا ميشي ميري پشت در و ضربه ميزني و ميگي دردر..مجبورم تو پله ها يه كم رات ببرم... راستي شنبه بايد ببرمت چكاب خداكنه يه كم وزنت بالا رفته باشه نتيجشو ميذارم.. ...
26 بهمن 1391

آسوده بخواب پسرکم..

کودک دلبندم آسوده بخواب که فرشتگان را گفته ام از گهواره ات دور شوند تا ترنم لطیفشان تو را بیدار نکند و پروانه های باغ را سپرده ام تا هنگامی که تو در خوابی از این گل به آن گل پرنکشند زیرا تو آنقدر لطیفی که صدای پرهایشان را خواهی شنید. من ترانه های آرام لالایی را آهسته برایت زمزمه خواهم کرد و شیره جانم را قطره قطره در کامت خواهم ریخت و بیدار خواهم ماند تا تو به خواب ناز فرو روی وعطر نفسهای کوتاهت چشمم را گرم کند آنگاه هوشیارانه کنارت خواهم آرمید و نفسهای کوتاه تو را در تمام طول شب خواهم شنید     ...
19 بهمن 1391

روزانه ها

           سلام گل نيلوفرم...      تازگي به كتاب خوندن علاقه پيدا كردي                    البته خوندن كه نه...الكي ورق زدن...       اين كتابتو خيلي دوست داري...چون توش عكس ني ني زياد داره..   جوجوي مامان مشغول بازي..   قربون خنده هات برم ماماني..   تا دوربينو ميارم سريع ژست ميگيري ازت عكس بگيرم         ولي حيف كه كيفيت دوربينمون اصلا خوب نيست...          عاشق كنترل و شبكه عوض كردن و ضدحال زدن وسط فيلمي...
17 بهمن 1391

ماجراي مريض شدن ابولفضل

سلام فسقلي مامان    بازهم سرماخوردگي اومده سراغت و اين دفعه حسابي زمين گيرت كرده..   ۴ روزه دايم سرفه ميكني و تب داري.     روز اول برديمت دكتر ولي بهتر كه نشدي هيچ سرفه هات شديدتر هم شد        ديشب اينقد سرفه هات شديد بود كه ديگه گريم گرفت     بابايي كه گريه هامو ديد سريع حاضر شد كه دوباره ببريمت دكتر..      مطب دكتر هم كه چه خبر بود..بقيه بچه ها وضعيتشون خيلي از تو حادتر بود      ۲ ساعت منتظر شديم تا نوبتمون شد...جناب دكتر هم باز داروهاي جديد نوشت      راستي يه آمپول هم خوردي كه با كمال تعجب اصلا گريه نكردي     قربونت برم كه اينقده صبوري ماماني...     موقع برگشت بارون شديدي گرفت...ما...
13 بهمن 1391

دلنوشته ها

پسر عــــزیـــــزم: آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است ؛   صبور باش و درکم کن... یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم... برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم... وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن.. وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم ، با تمسخر به من ننگر! وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو.. ...
10 بهمن 1391

یادی از گذشته

سلام کوچولوی مامان           دیشب خیلی اتفاقی تو وسایل فیلم عروسی رو دیدم           گذاشتم و با بابایی نگاه کردیم            من و برد به اون روزای اول...همه چیز برام دوباره زنده شد...             روزایی که تو هنوز نبودی...            یادش به خیر چه هیجانی داشتیم واسه شروع باهم بودن...                وحالا یه خانواده ۳ نفره ایم و تو ووروجک خوشبختیمون و کامل کردی... چقدر دغدغه برای جهیزیه.اجاره خونه و... وحالا بزرگترین دغدغه زندگی من تربیت یه غنچه تازه شکفته ست.. عاشق هردوتاتونم...     ...
9 بهمن 1391

برگشتیم..

سلام عشق مامان مراسم چهلم هم تموم شد و ما برگشتيم شما ووروجك تو مسير خيلي شيطوني كردي.     ولي اشكالي نداره كوشولويي ديگه چيكار ميشه كرد....     روز 5شنبه رفتيم سر مزار بابابزرگ و شب هم حسينيه رفتيم با اينكه هوا خيلي سرد بود ناچار بودم تو رو هم بردم آخه تو شيطون بلا پيش هيچ كس نمي موني...     اونجا كلي همبازي داشتي ..تو هفتمين نوه هستي و همه تقريبا تو يه سن و سال هستين.. همتون خونه رو گذاشته بودين رو سر تون اينقدر كه سروصدا ميكردين ...     چقدر خوبه اين دور هم بودن ها...ولي اي كاش فقط واسه شادي و عروسي باشه نه عزا و ماتم ..       ...
7 بهمن 1391

سفر به مشهد

بالاخره باکلی ماجرا مرخصی ۳ روزه جور شد وما ۲ بعدازظهر راهی شهر مشهد میشیم وبعداز مراسم چهلم برمیگردیم... همیشه واسه رفتن کلی ذوق داشتم دیدن پدر ومادر..و بقیه خانواده اما حالا واسه دیدن مزار پدرم میرم... خیلی سخته کاش قدرش و بیشتر میدونستم                    کاش....       ...
4 بهمن 1391

...

سلام شکوفه گیلاس مامان خیلی کلافه ام..آخر هفته مراسم چهلم بابابزرگه..اما هنوز تکلیف مرخصی بابایی معلوم نیست واسه همینه از کار دولتی بدم میاد... هیچ وقت اختیارت دست خودت نیست حتی تو این شرایط خاص... بابایی هم اعصابش خورد شده ازیه طرف غرغرای من..از یه طرف سرسختی فرماندش.. آخی طفلی بابایی...     چقدر زود گذشت ۴۰ روز از نبودن یکی از عزیزترینام ومن چقدر راحت تونستم کنار بیام...چیزی که همیشه ازش وحشت داشتم واین فقط به لطف تو ووروجک و بابایی مهربون و با حوصل...
3 بهمن 1391
1